تبليغاتX
ِِِشهریار
جام شوکران

همه بشر خواه و نا خواه ملزم به سر کشیدن جام شوکران هستند عده ای با میل و اشتیاق آنرا می طلبندو با تبسمی شیرین سر می کشند و دیگران از نوشیدن آن جام زهرآگین امتنا می کنند و به زور به آنها می نوشانند

اگر آنان می دانستند که پس از نوشیدن جام دنیا برایشان به اندازه گرده گلی است که با وزش بادی جابجا می شود چه ترسی و چه امتناعی؟...

اما آن پارسایانی که در طلب قطره ای از آن شوکران شیرین لحظه شماری می کنند و مرگ لحظه ها را آرزو می نمایند چه تصوری از این دنیای فریبنده دارند؟

آنان دنیا را همانند قفسی می دانند که هر روز دیواره های آن تنگ تر و طاقت فرسا تر می شود تنگی که آنها روی سینه شان حس میکنند شاید هزار برابر سخت تر از فشار سنگ لهد بر روی سینه است . می خواهند پرواز کنند اما به دلیل آدمیت پای در دام هایی می گذارند که لذت پرواز و عروج را از آنان گرفته است .

خسته و دلشکسته از تمام نا سازگاری های روزگار  تنها ومحزون با چشمانی که چون ستاره می درخشند و بارانی که چه زیبا از روی گونه هایشان می غلطد و به دامان سجاده خاکی شان میرسد با تمنایی بی وصف در دل شب از تو چه غریبانه جام را میطلبند و تو ای ساقی چه سخاوتمندانه به آنان می بخشی لذت رسیدن به خودت را  و دیری نمی گذرد که خود را مقابلت تنهای تنها می بینند .

من نیز می خواهم آن جام را در دست گیرم و لبیک گویان سرکشم اما هنوز به ظرافت و زیبایی پارسایان پاکدل از تو طلب نمی توان کرد  زیرا که میان من و کبوترانت فاصله ایست وصف نا شدنی ....

حجاب هایی را که من از قلب و زبان و دست و پایم همچون تاری درون و برونم را با آن تنیده ام هر روز بیشتر و بیشتر میشود  .و اکنون خودم را کرمی منزوی که در زندان تارهایش خفته است میبینم  چون اینچنین است نام مغرور را بر خود می نهم همین نام است که حجابی دیگر برای رسیدن به تو را مقابل چشمانم قرار می دهد

و اکنون پرده ی حجاب چه زخیم تر شده که اگر زمانی ذره ای نه پرتویی از نور تو از شبکه های توری  این پرده می گذشت حالا دیگر جز تاریکی و ظلمت چیز دیگری نمی بینم

 

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009ساعت 7 PM  توسط فاطمه زاهد  |