دیوان و دیوانه
یارب مباد کز پا جانان من بیفتد درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون زپا بیفتم درمان درد من اوست درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرد ه با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد
به وبلاگ شهريار خوش آمديد
هنرمندان دلي دارند از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شگفت انگيز تر
با غبار غمي ميميرند و با نم نم محبتي زندگي از سر مي گيرند
شهريار روشن بين است و از اول زندگي بوسيله رويا هدايت مي شده است .
آري....... او جز با الهام شعر نمي گويد .
در تنهايي هميشه گرفته و متفكر اما در برخورد با اشخاص فورا شكفته ميشد