همه بشر خواه و نا خواه ملزم به سر کشیدن جام شوکران هستند عده ای با میل و اشتیاق آنرا می طلبندو با تبسمی شیرین سر می کشند و دیگران از نوشیدن آن جام زهرآگین امتنا می کنند و به زور به آنها می نوشانند
اگر آنان می دانستند که پس از نوشیدن جام دنیا برایشان به اندازه گرده گلی است که با وزش بادی جابجا می شود چه ترسی و چه امتناعی؟...
اما آن پارسایانی که در طلب قطره ای از آن شوکران شیرین لحظه شماری می کنند و مرگ لحظه ها را آرزو می نمایند چه تصوری از این دنیای فریبنده دارند؟
آنان دنیا را همانند قفسی می دانند که هر روز دیواره های آن تنگ تر و طاقت فرسا تر می شود تنگی که آنها روی سینه شان حس میکنند شاید هزار برابر سخت تر از فشار سنگ لهد بر روی سینه است . می خواهند پرواز کنند اما به دلیل آدمیت پای در دام هایی می گذارند که لذت پرواز و عروج را از آنان گرفته است .
خسته و دلشکسته از تمام نا سازگاری های روزگار تنها ومحزون با چشمانی که چون ستاره می درخشند و بارانی که چه زیبا از روی گونه هایشان می غلطد و به دامان سجاده خاکی شان میرسد با تمنایی بی وصف در دل شب از تو چه غریبانه جام را میطلبند و تو ای ساقی چه سخاوتمندانه به آنان می بخشی لذت رسیدن به خودت را و دیری نمی گذرد که خود را مقابلت تنهای تنها می بینند .
من نیز می خواهم آن جام را در دست گیرم و لبیک گویان سرکشم اما هنوز به ظرافت و زیبایی پارسایان پاکدل از تو طلب نمی توان کرد زیرا که میان من و کبوترانت فاصله ایست وصف نا شدنی ....
حجاب هایی را که من از قلب و زبان و دست و پایم همچون تاری درون و برونم را با آن تنیده ام هر روز بیشتر و بیشتر میشود .و اکنون خودم را کرمی منزوی که در زندان تارهایش خفته است میبینم چون اینچنین است نام مغرور را بر خود می نهم همین نام است که حجابی دیگر برای رسیدن به تو را مقابل چشمانم قرار می دهد
و اکنون پرده ی حجاب چه زخیم تر شده که اگر زمانی ذره ای نه پرتویی از نور تو از شبکه های توری این پرده می گذشت حالا دیگر جز تاریکی و ظلمت چیز دیگری نمی بینم
جاده های انتظار پراست از خرده شیشه های رنگی که تا آسمان خط کشیده اند که
اگر فقط لحظه ای به تماشای آن جذابان دلربا خیره گردی چه سخت است به غایتی
بیندیشی که زمانی تنها امیدت بوده است
و شاید این تفکر که بازگشت به تو محال است از جانب همان بلوریان خود خواه باشد
که می خواهند تو تنها بمانی
آنها به گونه ای شیزین و دلکش بنظر می آیند که میخواهی تا منتهای جاده براق و
دلفریبشان یاریشان کنی
اما آنها تنهایت می گذارند زمانی که دیگر زیبایی و جذبه دنیا برایت یکرنگ و یک
نواست . و وقتی می خواهی غفلت ها را از خود بزدایی که نمیدانی باید چه کرد
از خود می پرسی سیرو سلوک من از جایی منشا داشت که منتهای آن جاده هزار برابر نه صد هزار برابر روشنتر از اینجا بود پس چگونه توانستم آن را به بهایی اندک از کف بزدایم و راهی این راه سرد وپوچ شوم
آنگاست که رو به آسمان می آورم و به بی انتهای آبی رنگ خیره می گردم و فریاد
می زنم ای آسمان تو شاهد بودی که من چگونه به دعوت صفیرت لبیک گفتم زمانی
که مانند تو پاک و بی نیرنگ بودم تو میانجی شو برای امضای دوباره پرونده ام . مگر نه
اینکه او خود گفت چون بازگشتی از آن منی
میخواهم تا دنیا دنیاست از آن تو باشم و چشمانم کور بار اگر زین پس به ان جاده با دیدهی طمع بنگرم.....
این وبلاگ را من با نام استاد شهریار آغاز کردم اما میخواهم بگویم این وبلاگ برای تمام کسانی است که شهریار دلهای تنها وپآک آدم های زیادی هستند که خود نمی دانند پس تقدیم به تو می کنم تا شاید کمی بیشتر قدردان خود باشی
اکنون تصمیم به نگارش مطالبی به نام تلنگر دارم و امیدوارم برای شهریاران این زمان شرایطی جدید برای تعمق بیشتر در باب رسیدن به آن چیزی که همه هستی سرگردان آنند فراهم گردد .
لطفا با نظرات خود مرا یاری نمایید
دیوان و دیوانه
یارب مباد کز پا جانان من بیفتد درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون زپا بیفتم درمان درد من اوست درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرد ه با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد
به وبلاگ شهريار خوش آمديد
هنرمندان دلي دارند از چهره گل لطيفتر و از نگاه آرزو شگفت انگيز تر
با غبار غمي ميميرند و با نم نم محبتي زندگي از سر مي گيرند
شهريار روشن بين است و از اول زندگي بوسيله رويا هدايت مي شده است .
آري....... او جز با الهام شعر نمي گويد .
در تنهايي هميشه گرفته و متفكر اما در برخورد با اشخاص فورا شكفته ميشد